تبليغاتX
صدای پای آب

مطلب آخر.....(به اميد ديدار)


به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر سفر نكني،
اگر كتاب نخواني،
اگر به اصوات زندگي و موسيقي طبيعت گوش نكني
اگر براي خودت ارزش قائل نباشي

****************************

به آرامي آغاز به مردن مي كني
زماني كه خودباوري، عزت نفس را در خودت بكشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
وقتي تمام روزها رو با نفرين به بخت بدت بگذروني و
از بارون بدشانسي ها كه تمومي نداره...

****************************

به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر برده ي عادات و عقايدت شوي،
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي،
اگر روزمرگي را تغيير ندهي،
اگر در زندگي هيچ وقت ريسك نكني...راههاي مختلف رو امتحان نكني
و رنگهاي متفاوت به تن نكني،
يا اگر با ديگران براي آموختن و كسب تجربه صحبت نكني.

****************************

به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر قبل از اين كه كاري را شروع كني نسبت بهش بدبين باشي و اونو انجام ندي
اگر درباره ي چيزهايي كه نمي دوني پرسش نكني
اگر به سوالاتي كه جوابشون رو ميدوني پاسخ ندي.

****************************

تو به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر از شور و حرارت و هيجان
از احساسات سركش ،
و از چيزهايي كه چشمانت را به
درخشش وامي دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،
دوري كني.

****************************

تو به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر هنگامي كه با شغلت و يا كاري كه انجام مي دهي
شاد نيستي، آن را عوض نكني،
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني،
اگر به دنبال رؤياهايت نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل براي يك بار در تمام زندگيت وراي مصلحت انديشي رفتار كني...

****************************

امروز زندگي را آغاز كن
لازمه ي زندگي تلاش و مخاطره هست نه تنها يك نفس كشيدن ساده،
امروز مخاطره كن!
امروز كاري كن!
نگذار كه به آرامي بميري!
تنها با شكيبايي و تلاش مستمر هست كه مي توني شادي رو به زندگيت بياري...

****************************

فقط امروز را زنده ام.
اگر اين عبارت را باور كنيم چقدر زندگي مان تغيير خواهد پذيرفت.
هنوز باورمان نيست كه يكبار فرصت زيستن داريم.
انگار اين زندگي تمريني است براي تولد دوباره و زيستني از سرآغاز...
البته چه مي توان كرد در جايي كه روزمرگي در جريان است و همه به سويي
مي روند...
ناخواسته و ناتوان از چرخشي هرچند كوچك.
اگر فرصتي هست،
براي يادگرفتن،دوست داشتن،خنديدن،ابرازعشق كردن،گشتن،نوشتن و ...
آن را از دست نده.
آري فقط امروز زنده ام.مي دانم كه مي داني...

(ترجمه اي از شعر پابلو نرودا )          

               

!! نوشته شده توسط پریا | 19:13 | پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 •

غصه چرا؟


ماه من، غصه چرا؟

آسمان را بنگر، كه هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبي و پر از مهر، به ما مي خندد!

يا زميني را كه، دلش از سردي شب هاي خزان

نه شكست و نه گرفت!

بلكه از عاطفه لبريز شد و

نفسي از سر اميد كشيد

و در آغاز بهار، دشتي از ياس سپيد

زير پاهامان ريخت ،

تا بگويد كه هنوز، پر از امنيت احساس خداست!


!! نوشته شده توسط پریا | 10:48 | دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 •

سال نو مبارک...

 

                  بهار بهترين بهانه براي اغاز واغاز بهترين بهانه براي زيستن 

                                     آغاز بهار بر شما مبارک

                         

       گرامي ترين و زيباترين ها در جهان، نه ديده مي شوند، و نه حتي لمس مي شوند،

آن ها را تنها بايد در دل حس كرد ... با صميمانه ترين شادباش هاي نوروزي

 

!! نوشته شده توسط پریا | 10:57 | چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 •

زندگی...

 

چقدر دیر می فهمیم که زندگی همان روزهایی بود

که زود سپری شدنش را آرزو می کردیم.


!! نوشته شده توسط پریا | 15:47 | دوشنبه پنجم اسفند 1387 •

زمانی که می رسد...

 

  عشق...

  هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد،
  هر چند راه او سخت و ناهموار باشد.
  و هر زمان بالهاي عشق شما را در برگرفت خود را به او سپاريد،
  هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.
  و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد،
  زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد به صليب نيز مي كشد.
  و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند.
  و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا مي رود
  و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كنـد،
  همچنـيـن تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود
  و آنها را كه به زمين چسبيده اند، تكان مي دهد.

  اما اگر از ترس بلا و آزمون، تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد.
  خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد
  و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد،
  جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خندهً خود را بر لب نمي آوريد
  و مي گرييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد.
  عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.
  و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.
  عشق نه مالك است و نه مملوك، زيرا عشق براي عشق كافي است.
  وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد «خداوند در قلب من است»،
  بلكه بگوييد: « من در قلب خداوند جاي دارم ».

  و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست،
  بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند.
  عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد.

  اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد،
  آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود
  و براي شب آواز مي خواند.
  آرزو كنيد كه رنج بيش ازحد مهربان بودن را تجربه كنيد.
  آرزو كنيد كه زخم خورده فهم خود از عشق باشيد

  آرزو كنيد سپيده دم برخيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد
  و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.
  آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد،
  آرزو كنيد كه شب هنگام با دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد،
  و به خواب رويد، با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.

                                                                        * جبران خلیل جبران *

     

 

!! نوشته شده توسط پریا | 12:58 | سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 •

رفت...

 

سلام به همه ی دوستان عزیزم

بعد مدت ها اومدم وبلاگم به روز کنم.فکر می کنم تقریبا 7 ماهی میشه که

آپدیتش نکردم.تو این مدتی که گذشت چه خوب و چه بد ، تجربه های زیادی

 به دست آوردم.بازم می خوام شروع کنم تا بنویسم. امیدوارم مثل گذشته

پیشم بیاین و همراهیم کنین.

 

رفت...

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت...

زنده ها خیلی براش کهنه بودن...

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت...

هوای تازه دلش می خواست ولی...

آخرش توی غبارا زد و رفت...

دنبال کلید خوشبختی می گشت...

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت...

 

 

!! نوشته شده توسط پریا | 11:59 | شنبه پنجم بهمن 1387 •

باران...

 

        گاهی مثل باران

                             باید بارید

         زندگی بخشید

                             طراوت داد...

         و رفت...

 

      
 
!! نوشته شده توسط پریا | 10:26 | چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 •

زندگي...

 

Life is like a piano

 

Whit keysare happiness

 

And black keys are sadly,

 

When press this black and white keys,

 

It's life music.

 

 

!! نوشته شده توسط پریا | 10:52 | یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 •

 

 کاج

 

 

 بلوط را می چینم

 تا همیشه تصویر کاج را به خاطر بسپارم

 کاج بلندی که

 زندگییم را با آن آغاز کردم

 زیر سایبان تنهاییش نشستم

 تا احساس بی کسی را نچشد

 روی شاخه هایش خود را آویزان کردم

 تا احساس غرور را در نگاهش ببینم

 برایش آب بردم

 تا بگویم که باید زنده بماند

 و امروز که به سویش رفتم و

 تنه اش را افتاده روی زمین دیدم

 سوختم اما به خود بالیدم که

 هنگام حیات

 احساس بی کسی نکرد...

 

!! نوشته شده توسط پریا | 19:58 | سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 •

وجود هر کس ارزشمنده...

 

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند،به جز مداد سفید،هیچ کسی به         

 او کارنمی دادهمه می گفتند؛تو به هیچ دردی نمی خوری یک شب          

 که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند مداد سفید تا صبح          

 کار کرد،ماه کشید،مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک و              

کوچک و کوچکتر شد صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی او        

 با هیچ رنگی پر نشد.             

 

                   

          

!! نوشته شده توسط پریا | 11:58 | پنجشنبه یکم فروردین 1387 •

RSS